درباره وبلاگ

مرا اینگونه باور کن...
کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته...
خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟!
نمی دانم مرا ایا گناهی هست..؟
که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟
مرا اینگونه باور کن
حورا
فهرست اصلي
دوستان گلم
صبا جون
ریحانه جون
جویبار زندگی بک تنها ( عطا )
بهار ( محمد)
عاشق تنهایی
عشق زیباست
شب تیره
من و تو
یک عاشقانه
محسن (بی ادب تنها )
بچه های تهران (علی )
مهدی ( شب سراب )
دختری در دیار غربت
صلیب تر از شعر(امین )
عــاشـــقـــان دیــــوانـه نــیـسـتــنـد (علی)
دنیای یک ایرانی (پانته آ )
بهار ( محمد)
فقط خودمو خودتو عشقه ( مسعود)
بدون شرح (تنها)
سارا شیطون بلا
خلوت گزیده (منتظر)
شبهای سردو ساکت (امین)
شبهای بارانی من (سوگل)
شبهای دلتنگی تا.....افق روشنی من (محمود)
رعد زندگی
جالا که می خوام بمونی ( شبگرد تنها )
عاشقانه هايي براي او (اروس)
رویای سرد (علی)
تنهایی خیلی سخته (عسل)
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
هفته چهارم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
طراح قالب
POWERED BY
امروز فهميدم خانه پرستوي عاشقي که هر نفس برايت ميخواند اينجا نيست از تو چه پنهان کار بيهوده اي بود نقاشي ناشيانه من بر اي تو .
اگر قلبم قطره قطره آب شد ، اگر سوخت و خاکستر شد ، باکي نيست نمي دانم چقدر با تو فاصله دارم؟
چند قدم؟ چند روز؟ چند سال؟ شايد به اندازه يک آه و يک دم.
شايد به اندازه تکه ابر کوچکي که بر آسمان دلم مي بارد و مي گريد. نميدانم ، اما اگر برايت نمي خوانم اين را بدان که بي تو خواندن را ، نوشتن را، حتي ماندن را از ياد برده ام. اگر لبانم خاموش است ، دل فرياد سر داده که با من بمان تا بي تو از ياد نبرم زنده بودن را ... مرا پنهان کن در امن ترين گوشه قلبت که نه روشني روز را ببينم و نه سياهي شب را. اين تنها آرزوي دل است. چه کند راهي به جز فرار به سوي تو ندارد.پناهش بده. باز هم نوشته هايم در سيلاب خود خواهي هايم غرق شد.. ميخواهم براي هميشه در سياهي سرخ ترين شقايق زمين بي نشان بمانم.

سلام !
باز آمدم
با کوله باري از غم و خستگي ! به سراغ دفترم آمدم تا درد دل دلم را بر
کاغذ سپيد بنشانم و کمي سبک شوم . آمدم تا بگويم از انتظار خسته شده ام ! آنقدر چشم اميد به پنجره آينده دوخته ام که از ديدن متنفر و خسته شده ام . از بس صبح ها با اميد و شب ها با اشک خفته ام خسته شده ام ! همه رفته اند ،همه ... من مانده ام تنهاي تنها در ديار زندگي بي يارو ياور بدون " تو " بدون تو که تمام زندگي ام هستي ! هرشب با ابريشم خيالت تاريکي را به سپيدي صبح مي دوزم . اما ... اما صبحدم باز هم خبري از تو نيست و آنچه در دستم باقيست جامه اي است از تار تنهايي وپود انتظار بر قامت لحظه ها ! چه فايده از عشق گفتن؟! وقتي تو
حتي جرعه اي از آن را نچشيده اي ... تو حتي به غرور ترک خورده من هم اعتنايي نمي کني .زير فشار حرف ها و طعنه ها پيکر نحيف غرورم خرد مي شود و عجب است که تو صدايش را نمي شنوي ... به سراغم نمي آيي ! و من ... تنها ... با چشماني باراني از فراق قلبي آکنده از اندوه
همچنان به آينده چشم مي دوزم . در انتظارم تا بيايي و دستان لطيف عشق را به سويم دراز کني و مرا از تنهايي برهاني و با هم به اوج قله خوشبختي پرواز کنيم . ماه هاست که منتظرم ... منتظرم اما از تو خبري نيست . گاهي با خودم مي گويم نکند پايان قدم زدن من در روزهاي مه آلود انتظارسقوط در دره تنهايي باشد و تو نيايي ! اما نه ... قلب تو مهربان تر از آنست که چشمان منتظر من ... ردپاي خيس اشک بر گونه هايم ... بلور ترک خورده قلبم و غرور خرد شده ام را ببيند و کاري نکند ! تو مي آيي مي دانم ! آغوش قلـبم گشاده است تا بار ديگر پيکر لطـيف کودک عشقـت را در
خود بفشارد ... بيا که فرصت کوتاه است و قاصدک لحظه ها در آغوش نسيم زمان ، به تندي از بام عمر من و تو مي گذرد . اگر تعلل کنيم روزي خواهد رسيد که خزانه عمرمان از سکه هاي طلايي دقايق تهي شده و ديگر فرصتي باقي نمانده است .
بيا تا دير نشده بيا
![]()
کسي که با حرفهايش دلت را به درد آورد
آيا از مهرباني دلت خبر نداشت
کسي که آسمان چشمان زيبايت را ابري کرد
خورشيد صفا را در چشمانت نديد
کسي که به دست هاي عزيزت سردي را هديه کرد
آيا گرمي دستت را باور نکرده بود
کسي که با تير بي مهري قبت را شکست
نمي دانست همان قلب شکسته مأواي اوست
کسي که بهار وجودت را به خزان تبديل کرد
آيا نمي دانست بهار خزان شده تکيه گاه اوست
حال من دلتنگم و مهرت را مي خواهم
اما...............
مي دانم.......................
همان دل به درد آمده
همان چشمان اشکي
همان دستان سرد
همان قلب شکسته
همان بهار خزان شده
محتاج کسي است که تو را فنا کرده

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.
خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.
به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.
دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟
در آواز شب اويز هاي عاشق؟
در چشمان يک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟
دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.
و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.
اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم.
کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.
مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند.
مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.
مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو هديه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.
دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.
دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.
دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،
و دوباره من و يک دنيا خاطره...

این روز ها دل تنگ بودن معنايي ندارد
حس امروز من دلتنگي نيست. انسان براي آنچه كه اكنون ندارد ، اما ديروز داشته است و فردا شايد داشته باشد دل تنگ مي شود
. من امروز تو را ندارم ، درست ! اما ديروز و ديروز و صدها ديروز ديگر هم نداشته ام و براي داشتنت هيچ فردايي متصور نيست
داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند
و از سوي ديگر محالواره ايست براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد
به من حق بده كه دلتنگ نيستم . من اصلا هيچ نيستم ! هيچ ندارم
! احساسم تكه تكه شده
و تصاوير معوج اين آينه تكه تكه به هيچ چيز شباهت ندارد .
ما به يك گم شدن نياز داشتيم
بدون فكر كردن !ز در لا به لاي برفهاي تقدير كه بر سرمان مي باريد
ما بايد به هم فرصت حرف زدن مي داديم .بايد شجاعت شنيدن را حفظ مي كرديم
چنان كه شجاعت گفتن را اما ما چه كرديم ؟ از هم فرار كرديم يا به عبارت بهتر از خودمان گريختيم
منطق دودوتا چهارتايمان را به كار گرفتيم و دل بيچاره تعطيل شد
خواستيم متهمي پيدا كنيم .زمين و آسمان در پيش چشمان ما به شكل «مظنونيني هميشگي» درآمدند
كه دستهاشان ، خائنانه ، دستهاي ما را از يكديگر جدا كرده بود
!بعد هم وقتي ديديم دستمان به جايي بند نيست ، بند كرديم به خودمان
. نازنين روزهاي خوش علاقه تمام قصه همين بود ما خيلي به هم بدهكاريم
ما به خودمان هم خيلي بدهكاريم ! هزار بهانه جور كرديم تاديگر بهانه هم نباشيم
غافل از اينكه گريه هاي بي بهانه ، بر خاك مي ريزند و گريه هاي بهانه دار بر شانه
! و اين تفاوت زمين است و آسمان
آرزوي ديروز فراموش ناشدني ! تو ديگر آرزوي من نيستي
!! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است ! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست
كه تنها عطش را مي افزايد .آرزوي امروز شايد گريستني باشد
بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس
! مي بيني كه ! اين هم كم محال نيست !! شهدخت قصر غزلهاي عاشقانه ام
! غزلواره زندگي ما دو سه بيت كم آورد ! سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود
كه طومار عاشقانگي پيچيده شد ، نا تمام !
ما بايد آن را با هم تمام مي كرديم . همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم
. چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود ! اما ما نه خواستيم و نه توانستيم
!هجوم طوفان دستهاي ما را از هم جدا كرده بود …. اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم
، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه
آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم
آخرين خاطرات