درباره وبلاگ

مرا اینگونه باور کن...
کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته...
خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟!
نمی دانم مرا ایا گناهی هست..؟
که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟
مرا اینگونه باور کن
حورا
فهرست اصلي
دوستان گلم
صبا جون
ریحانه جون
جویبار زندگی بک تنها ( عطا )
بهار ( محمد)
عاشق تنهایی
عشق زیباست
شب تیره
من و تو
یک عاشقانه
محسن (بی ادب تنها )
بچه های تهران (علی )
مهدی ( شب سراب )
دختری در دیار غربت
صلیب تر از شعر(امین )
عــاشـــقـــان دیــــوانـه نــیـسـتــنـد (علی)
دنیای یک ایرانی (پانته آ )
بهار ( محمد)
فقط خودمو خودتو عشقه ( مسعود)
بدون شرح (تنها)
سارا شیطون بلا
خلوت گزیده (منتظر)
شبهای سردو ساکت (امین)
شبهای بارانی من (سوگل)
شبهای دلتنگی تا.....افق روشنی من (محمود)
رعد زندگی
جالا که می خوام بمونی ( شبگرد تنها )
عاشقانه هايي براي او (اروس)
رویای سرد (علی)
تنهایی خیلی سخته (عسل)
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
هفته چهارم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
طراح قالب
POWERED BY
مي توانم چشمهايم را ببندم تا قشنگ ترين لحظه ها را برايم بسازد
، مي توانم گوش هايم را سِحر کنم تا طنين اعجاب انگيز عشق را خود بسازم
، مي توانم لبانم را بر هم فشارم تا مبادا راز دل تنگم را فاش کند و اي کاش مي توانستم
تمام اينها را مي دادم اما ذره اي از خاطراتت را بازمي گرداندم.
مي گويند زمان گذر ثانيه هاست و کمرنگي ديرينه ها
! اما نمي دانم چرا زمان در من ايستاده است و ديرينه ام رنگ نمي بازد...
نمي دانم کجايي اما دلم نزديک است و دور نيست آن روزهايي که ادراک نگاهمان را به افق دوخته بوديم
و از آن چيزي نمي دانستيم جز زمزمه ي دو بيتي هاي عاشقانه در زير آسمان پرستاره!
دريا را به ياد آور و قدم هاي آهسته اي را که بر روي ماسه هاي خيس چه آرام و بي صدا مي گذاشتيم
و برمي داشتيم تا مبادا کسي ما را به جرم عاشقي رسوا کند
! چه زود شب را به صبح رسانديم و از آن شب خاطره اي ساختيم به وسعت همان درياي بي انتها .
گفتيم و آنقدر گفتيم تا اينکه هرگز نگفتيم از خاموشي شب هاي پرستاره ! از پرپر شدن رزهاي قرمز
خاطره در گلداني که بعد از آن هيچ وقت کسي برايش گل هديه نياورد.
حالا او هم دليلي براي روزها انتظار کشيدن ندارد و مي دانم که تا چند روز ديگر قلب کوچک ترک خورده اش مي شکند
و اشک هايش سرازير مي شوند .
قرارمان اين نبود ، ما به سپيدي ياس و آفتاب صداقت سوگند ياد کرده بوديم
تا نگذاريم دست بي وفاي زمانه ، مزرعه کوچک قلبمان را آفت زند.
چه زود گذشت...
حالا دلم چيزي نمي خواهد، اما مي خواهم بداني که در زير گنبد کبود ِزندگي ،
يکّي قصه ي ما اين روزها سخت احساس يکي بودن مي کند و تنها آرزويش براي آن يکي اين است که زندگي را زندگي کند.

ميداني خستهام
آنقدر که دوست دارم گوشهاي بنشينم و براي ساعتها به يک منظره خيره شوم،
ساعتها صرفاْ به تماشا بنشينم کودکي را،
آنقدر که دوست دارم براي مدتي، گوشهاي باشم دور از همه،
دور از آنهايي که ميربايند مرا از من،
آنقدر که دوست دارم خلوت کنم با آنهايي که مدتهاست فراموششان کردهام،
خلوت کنم با خودم،
آنقدر که ….
آنقدر که خيلي …
اما افسوس و...
صد افسوس، که نميگذارند
آخرين خاطرات