درباره وبلاگ

مرا اینگونه باور کن...
کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته...
خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟!
نمی دانم مرا ایا گناهی هست..؟
که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟
مرا اینگونه باور کن
حورا
فهرست اصلي
دوستان گلم
صبا جون
ریحانه جون
جویبار زندگی بک تنها ( عطا )
بهار ( محمد)
عاشق تنهایی
عشق زیباست
شب تیره
من و تو
یک عاشقانه
محسن (بی ادب تنها )
بچه های تهران (علی )
مهدی ( شب سراب )
دختری در دیار غربت
صلیب تر از شعر(امین )
عــاشـــقـــان دیــــوانـه نــیـسـتــنـد (علی)
دنیای یک ایرانی (پانته آ )
بهار ( محمد)
فقط خودمو خودتو عشقه ( مسعود)
بدون شرح (تنها)
سارا شیطون بلا
خلوت گزیده (منتظر)
شبهای سردو ساکت (امین)
شبهای بارانی من (سوگل)
شبهای دلتنگی تا.....افق روشنی من (محمود)
رعد زندگی
جالا که می خوام بمونی ( شبگرد تنها )
عاشقانه هايي براي او (اروس)
رویای سرد (علی)
تنهایی خیلی سخته (عسل)
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
هفته چهارم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
طراح قالب
POWERED BY

سلام !
باز آمدم
با کوله باري از غم و خستگي ! به سراغ دفترم آمدم تا درد دل دلم را بر
کاغذ سپيد بنشانم و کمي سبک شوم . آمدم تا بگويم از انتظار خسته شده ام ! آنقدر چشم اميد به پنجره آينده دوخته ام که از ديدن متنفر و خسته شده ام . از بس صبح ها با اميد و شب ها با اشک خفته ام خسته شده ام ! همه رفته اند ،همه ... من مانده ام تنهاي تنها در ديار زندگي بي يارو ياور بدون " تو " بدون تو که تمام زندگي ام هستي ! هرشب با ابريشم خيالت تاريکي را به سپيدي صبح مي دوزم . اما ... اما صبحدم باز هم خبري از تو نيست و آنچه در دستم باقيست جامه اي است از تار تنهايي وپود انتظار بر قامت لحظه ها ! چه فايده از عشق گفتن؟! وقتي تو
حتي جرعه اي از آن را نچشيده اي ... تو حتي به غرور ترک خورده من هم اعتنايي نمي کني .زير فشار حرف ها و طعنه ها پيکر نحيف غرورم خرد مي شود و عجب است که تو صدايش را نمي شنوي ... به سراغم نمي آيي ! و من ... تنها ... با چشماني باراني از فراق قلبي آکنده از اندوه
همچنان به آينده چشم مي دوزم . در انتظارم تا بيايي و دستان لطيف عشق را به سويم دراز کني و مرا از تنهايي برهاني و با هم به اوج قله خوشبختي پرواز کنيم . ماه هاست که منتظرم ... منتظرم اما از تو خبري نيست . گاهي با خودم مي گويم نکند پايان قدم زدن من در روزهاي مه آلود انتظارسقوط در دره تنهايي باشد و تو نيايي ! اما نه ... قلب تو مهربان تر از آنست که چشمان منتظر من ... ردپاي خيس اشک بر گونه هايم ... بلور ترک خورده قلبم و غرور خرد شده ام را ببيند و کاري نکند ! تو مي آيي مي دانم ! آغوش قلـبم گشاده است تا بار ديگر پيکر لطـيف کودک عشقـت را در
خود بفشارد ... بيا که فرصت کوتاه است و قاصدک لحظه ها در آغوش نسيم زمان ، به تندي از بام عمر من و تو مي گذرد . اگر تعلل کنيم روزي خواهد رسيد که خزانه عمرمان از سکه هاي طلايي دقايق تهي شده و ديگر فرصتي باقي نمانده است .
بيا تا دير نشده بيا
![]()
آخرين خاطرات